Sourire

میزی برای کار|کاری برای تخت|تختی برای خواب|خوابی برای جان|جانی برای مرگ|مرگی برای یاد|یادی برای سنگ|این بود زندگی؟؟؟

Sourire

میزی برای کار|کاری برای تخت|تختی برای خواب|خوابی برای جان|جانی برای مرگ|مرگی برای یاد|یادی برای سنگ|این بود زندگی؟؟؟

سلام خوش آمدید

۱۵ مطلب با موضوع «طنز» ثبت شده است

و بعد از سالها... علت مرگ رابین ویلیامز در مستند آرزوی رابین

امروز به تماشای مستند " آرزوی رابین " نشستم که برشی از زندگی این کمدین سینمای هالیوود تا روز پایانی زندگیش بود. در این مستند دوستان و همسایگان و پزشکان درباره شخصیت و زندگی رابین ویلیامز صحبت می‌کنند. از چگونگی حضور این بازیگر در آخرین سکانس‌های فیلم سینمایی "شب در موزه ۳" که همه کسانی که در لوکیشن و در طول فیلمبرداری این فیلم سر صحنه حضور داشتند همگی متوجه بودند که یک مورد غیر عادی در رابین ویلیامز مشهود است! اینکه او را هرگز اینچنین ندیده بودند.

رابین ویلیامز فرد طناز ، شوخ و باهوشی بود که دیالوگ‌ها را به راحتی حفظ می‌کرد و در بسیاری از سکانس‌ها بداهه‌پردازی داشت. اما ظاهرا در دو فیلم آخر خود که بصورت همزمان در آن حضور داشت به طرز عجیبی خودباوری را از دست داده بود و دیالوگ‌ها را به سختی به یاد می‌آورد.

در دو سال پایانی زندگی‌اش ، او و همسرش متوجه بیماری شده بودند اما پزشکان بیماری او را پارکینگسون تشخیص داده بودند و این همان موردی بود که بلافاصله بعد از خبر ناگهانی فوت رابین و انتشار اخبار ضد و نقیض و شایعه‌هایی مبنی بر اُوِر دوز ، الکلی بودن ، ورشکستگی ، افسردگی حتی خودکشی به دلیل اطلاع از خیانت همسرش و... که همگی در روزهای بعد توسط همسرش تکذیب و این بیماری بعنوان علت اصلی بطور رسمی اعلام شد.

در این مستند مشخص می‌شود که پزشکان بیماری رابین ویلیامز را به درستی تشخیص نداده و او به بیماری "زوال مغز" یا "Lewy Body Dementia" مبتلا بوده که دروه‌های پایانی زندگی‌اش بیماری به شدت پیشرفت کرده و کل سیستم عصبی مغز را درگیر کرده است.

این بیماری به تدریج باعث ایجاد توهم ، خواب‌زدگی و... می‌شود که این بیماری پس از مرگ وی و کالبدشکافی توسط پزشکان تشخیص داده شد.

آخرین سکانس این فیلم پیدا کردن کتابی در کشوی میز کار رابین توسط همسرش بود که رابین ویلیامز روی صفحه اول آن نوشته بود:

 

امیدوار است روزی بتواند کاری کند تا مردم کمتر بترسند...

  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد ؛بعداز مدتی خواست او را پایین بیاوردولی الاغ پایین نمی آمد. ملا نمی‌دانست الاغ بالا می‌رودولی پایین نمی آید. پس از مدتی تلاش ملا خسته شد و پایین آمد ولی الاغ رویپشت بام به شدت جفتک می‌انداخت و بالا و پایین می پرید تا اینکه سقف فرو ریخت والاغ جان باخت! ملا که به فکر فرو رفته بود ، باخود گفت : لعنت بر من که ندانستم اگر خری را به جایگاه رفیعی برسانم هم آن جایگاه را خراب می‌کند و هم خود راهلاک می‌نماید!!!
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
امشب طی یک مسیری سوار تاکسی شده بودم. کنار راننده یک خانم میان‌سالی نشسته بود و مشغول صحبت بودند. خانومه داشت از اوضاع بد جامعه تعریف میکرد و میگفت پسرم سی سالشه دنبال یک دختر خوب میگرده اما نمیتونیم پیدا بکنیم براش!! راننده ناگهان از جا پرید و گفت نه خانوم!! این همه دختر خوب!! دخترای ایرانی خیلی خوبن!!نگاه به مانتوشون نکن دلشون صافه و ...!! بعد بحث رسید به اینجا که راننده گفت منم یه دختر دارم عاشقشم! میاد میگه بابا این مانتو رو بپوشم؟ منم میگم خودت ببین مناسبت هست یا نه؟؟ من کاری ندارم!! بعد کلی تعریف و تمجید که دختر من هزارتا خواستگار داره پاشنه‌ی درمون رو از جا کندن! (نمیدونم تو این دوره زمونه اینجوری هم میشه واقعا آیا؟!) منتظریم صفر تموم بشه بگیم بیان دیگه خستمون کردن!! دخترم مهندسه ماهی دو میلیون درآمد داره و...این رو که گفت این بار خانومه از جا پرید و یک تکونی به خودش داد و گفت : احسنت خیلی خوبه که دستش توی جیب خودشه! پسر منم مهندسه ماهی سه میلیون تومن حقوقشه!!! (این حقوق‌های میلیونی رو کجا میدن ما هم بریم وایسیم تو صف والله!! ) خلاصه یکی این گفت و یکی اون جواب داد! منم تو دلم داشتم میگفتم بابا میخواید دختر و پسرتون رو به همدیگه بندازین روتون هم نمیشه!! آخه راننده 4 تایی اومده بود که بین این همه خواستگار یه خواستگار خیلی خوب داره دخترش که فوقش دیپلم داره -شما بخوانید فوق دیپلم!- و ماهی یک میلیون و پانصد هزار تومان درآمد داره -من موندم لیسانسه‌هاش بیکارن یا دارن برای دو زار پول همه کاری انجام میدن چجوری به فوق دیپلم این حقوق رو میدن؟!- میخوایم بدیمش به اون!! اما بعد که شنید خانومه پسر مهندس داره و درآمد 3 میلیونی (مثلاً) هی داشت گرا میداد که حیف دیگه من دختر ندارم بدم به شما و هی این جمله رو تکرار میکرد که خانومه در بیاد بگه شما که هنوز دخترتو ندادی شمارتونو بدید بعد از صفر بیایم ما هم ببینیم!! کاملاً این موضوع تابلو بود. اما خب خانومه هم که به نظر میومد راجع به نیکی‌ها و درآمد پسرش 4تایی که چه عرض کنم 6تایی اومده روش نمیشد این تعارف رو بزنه چون اگر میرفتن احتمالاً تابلو میشد که همچین درآمدی نداره پسرش و صاحب همچین کمالاتی هم نیست احتمالاً!!البته خدا عالمه که حرف‌هاشون چقدر صحت داشت اما گمون نکنم حتی 5 درصدش درست باشه . به خصوص اینکه بعد از پیاده شدن خانومه از میانه‌ی راه راننده در اومد و گفت اصلا من از عاشورا و محرم و صفر متنفرم و هیچ چیزی رو قبول ندارم و همش دروغه و ... در حالیکه چند دقیقه قبلش گفته بود منتظریم صفر تموم بشه!! کسی که اعتقاد نداره بدون شک منتظر تموم شدن صفر نمیشه که خواستگارهای سمج رو راه بده خونش!!من که هر چقدر سعی کردم فکر کنم 4تایی نیومدن نشد! به هر حال لحظات شادی رو برای من بوجود آوردن دستشون درد نکنه!!!
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
متاسفانه چند روز پیش بازیگر مورد علاقه‌ی من ، " رابین ویلیامز " که یک کمدین مشهور و محبوب بود و خاطرات زیادی رو با فیلم‌هاش دارم فوت کرد. خیلی از فیلم‌هایی که بازی کرده بود و نوع بازگیریش رو دوست داشتم و شنیدن این خبر برای همه‌ی کسانی که دوستش داشتند شوکه کننده بود.برخی میگن علت مرگ خودکشی بوده، بعضی میگن مصرف زیاد مواد مخدر بوده و همسرش هم رسماً اعلام کرده که رابین ویلیامز به بیماری پارکینسون مبتلا بود. دلم از شنیدن این خبر خیلی گرفت ... این دومین خبر مرگ بازیگران هالیوودی در ماه گذشته است. البته جایی یک مطلب طنزی رو هم خوندم در مورد نحسی " رمزی " فوتبالیست تیم آرسنال که هر باری که گلزنی کرده یکی از چهره‌های سرشناس دنیا فوت کردند و مرگ رابین ویلیامز هم دو روز بعد از آخرین گلزنی "رمزی" بوده!!کاش این آخر راه این هنرمند 63 ساله نبود ...رابین ویلیامز در ویکی پدیا (یک کلیک کوچولو لطفاً)
  • ۰ نظر
  • ۲۵ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۵۵
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
توی این دنیایی که هر روز نام یک بیماری جدید و خطرناک رو می‌شنویم ، شنیدن نام‌های جدیدتر شاید رعب‌‌آور باشه اما تعجب‌برانگیز نیست!! من به تازگی بیماری جدیدی‌ کشف کردم که متأسفانه خود  من هم به این بیماری دچار هستم! اس این بیماری " ویرگول " هست!!مثل همه‌ی بیماری‌ها این بیماری هم علائمی داره که اگر در شما هم یافت میشه باید متأسفانه عرض کنم شما هم مبتلا شدید و خبر ندارین!! مهمترین علامت این بیماری گذاشتن " ویرگول‌های " گاه و بی‌گاه ، با ربط و بی‌ربط و به جا و بی‌جا در میان جملات هستش! مبتلا به این بیماری شدیداً به ویرگول اعتیاد داره بطوری‌که اگر فضا رو مناسب ببینه و یه گوشه‌ی دنج بین کلماتش پیدا کنه از ویرگول استفاده می‌کنه! این بیماری فقط یک راه درمان داره اون هم خوندن کتاب‌های ویراستاری صحیح هستش که بیمار رو در جهت ترک سوء مصرف ویرگول راهنمایی می‌کنه!من هم ، هم‌اکنون در حال خوندن یکی از همین کتاب‌ها هستم و تحت درمان قرار دارم!!
  • ۰ نظر
  • ۲۰ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۰۲
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
برنامه های شاد شبانه صدا و سیما برای ریلکس شدن

یکی دو سال پیش بود که با انتشار پستی در وبلاگم نسبت به نحوه ی برنامه سازی در صدا و سیما انتقاد کرده بودم . از ساخت برنامه هایی با مضمون حزن انگیز ، برنامه های ویژه ی شب های عزاداری در غیاب ویژه برنامه های شب های ولادت ائمه ، پخش سریال ها و فیلم های سینمایی بسیار بسیار پر تکرار و قدیمی و ...

اما در سال جدید عملکرد صدا و سیما نسبت به گذشته کمی بهتر شده به شکلی که شب ها برنامه های شادی روی آنتن می رود که علاوه بر وجهه ی سرگرمی و امید بخشی در جامعه ، آموزنده هم هستند. از بین این برنامه ها ، بنده به سلیقه ی شخصیم برنامه ی خندوانه به کارگردانی و اجرای رامبد جوان و آبرنگ با اجرای بهنوش بختیاری که بسیار اکتیو و شاد هستند و از شبکه ی نسیم پخش می شوند رو خیلی می پسندم. به خصوص برنامه ی خندوانه که خندیدن رو بهمون یادآوری میکنه کاری که شاید مدت هاست از یاد ما ایرانی ها رفته بود!

یکی دیگه از برنامه های شاد و مفرح و آموزنده ی تلویزیون ، برنامه ی قند پهلو هست که به نوبه ی خودش سهم به سزایی در آرامش و ریلکس کردن های انتهای شب ما ایرانی ها و نشاندن لبخند به روی لب های ما داره.

البته در کنار این برنامه ها که مضمونی طنز و شاد دارند نباید از کنار برنامه ی رادیو 7 با اجرا و برنامه سازی منصور ضابطیان هم به راحتی گذر کنیم ، چرا که واقعا این برنامه هم جزو برنامه های متفاوت صدا و سیماست.

رادیو هفت

مدیریت صدا و سیما باید بداند که نیاز امروز جامعه ی ایرانی ساخت و برنامه ریزی برای تولید چنین برنامه هایی است و می بایست صدا و سیما روی چنین برنامه هایی سرمایه گذاری بیشتری انجام دهد تا اینکه سرمایه ی ملی صرف خرید و دوبله ی فیلم های چینی و کره ای شود که یکی پس از دیگری در حال پخش از صدا و سیما هستند و همه هم گویی کپی برداری شده از دست یکدیگر است!به هر روی شبکه های نسیم و آموزش این روزها جور دیگر شبکه های صدا و سیما را به دوش می کشند که امیدوارم این روند را با تولید برنامه های بهتر ادامه دهند.

  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
ای ایران ای مرز پر گوهر ای خاکت سرچشمه ی هنر دور از تو اندیشه ی بدان پاینده مانی و جاودان ...   این ابیاتی بود که با صدایی رسا و یک دست از سوی تماشاگران فیلم سینمایی اخراجی های 2 در سالن ناخود آگاه بر لبها جاری می شد ... اخراجی های 3 که آمد سیاسی بود و سیاسی با آن و سازنده اش برخورد شد. کمتر کسی فهمید که چه گفته ؟ حرف حسابش چیست؟ آنها که سبز بودند آن را تمسخر انقلاب رنگیشان می دانستند و آنها که سبزی نبودند انگ های دیگر چسباندند... اما مهم اینجاست که جدا از همه ی شوخی های فیلم هایش حرفی خاص دارد ... او ... مسعود ده نمکی ... و قبل از او ابراهیم حاتمی کیا ... حاتمی کیا را وقتی بچه بودم شناختم ... وقتی معلم پرورشی مدسه مان ما را به تماشای " بوی پیراهن یوسف " برد ... و یا وقتی اعتراض های نابینای جـــــــــــــــانبازش را در " از کرخه تا راین " فریاد زد ... حاتمی کیا و ده نمکی جا مانده از نسلی هستند که حرفی برای گفتن دارند ... حرفی واحد با زبان مختلف ! یکی تلخ و خشک و دیگری تلخی نهفته در پشت لبخندها ... اساساً نمی نویسم که ستایششان کرده باشم و یا اینکه منتقد سینمایی شده باشم و ادای منتقدان را در بیاورم ... نه ... من خوشحالم ... خوشحالم که در دوره ای زندگی می کنم که هنوز هم کسی هست حرفهایی برای گفتن داشته باشد ... حرفهایی از سر دل و نه از سفره ی فیلم های درجه چندمی غربی ... خوشحالم که قهرمان فیلم هایشان آزاده ها و رزمنده های این مرز و بوم هستند ... نه زیبا رویانِ ... این روزها درگیرم ... ذهنم درگیر است و روح و دلم خدشه دار ... می ترسم ... می ترسم از آینده ی مملکتی که مجلس و دولتش نه برنامه دارند و نه سواد و نه ادب ! می ترسم از دولتی که روزی سقط جنین را باب می کند تا جلوی رشد جمعیت را بگیرد و روزی دیگر مجلسش قانون می گذارد برای ممنوعیت سقط جنین ! اینقدر خانواده ایرانی سخیف و بی ارزش شده که از بیرون برای فرزند آوردنش تصمیم می گیرند! یک روز می گویند نزا و روزی دیگر چند قلو می خواهند!! مملکتی را از شاه ستمگر و فاسد گرفتیم و به درستی انقلاب کردیم تا فاحشه خانه هایش جمع شوند و خدا به خانه ها و دل های مردم باز گردد ... این روزها اما دوباره برگشته اند ... روسپی ها را می گویم ... با قدرت تر و بی حیا تر ... آن موقع اگر برای خود جایی معین داشتند امروز اما نه در نهان که در آشکارِ این شهر، روزها و شبها اطراف ما پرسه می زنند ..!! تویی که می گویی دوران این حرف ها گذشته ... تویی که به فیلم ها و عقایدشان می خندی ... تویی که دم از آزادی می زنی ... تو بدان ... حرف جنگ حرف حساب است ... من هم مثل تو جنگ را نه دیده ام و نه دوست دارم که ببینم ... اما همه با هم ببینیم که برای چه فرزندان و برادران و خواهران ما شهید شدند ؟ اگر قرار بر این بود ای کاش دست هایمان را از همان اول بالا می بردیم ...!! کاش کُشته نمیدادیم ... من هر روزی که مسیر خانه تا دانشگاه و یا خانه تا محل کارم را طی میکنم بیشتر از گذشته می ترسم ... فحشا مثل سیل شده ! چون سیلاب که همه چیز را می شوید و نم نمک به پایین دست می رسد فحشا از بالای شهر نم نمک به سمت پایین شهر سرازیر می شود ... کم کمک ساپورت پوشان بیشتر می شوند ... کم کمک رنگ های ساپورتهایشان از مشکی ای که فقط طرح اندامشان را نمایان می کرد به رنگ پایی در آمده که اصلا معلوم نیست چیزی به پا دارند یا نه !! کم کمک مانتو های رنگ و وارنگشان جای خود را به پیراهن هایی داده اند که دیگر دکمه ای ندارند!!! و حتی گاهی نافشان را هم بیرون می گذارند تا شاید بشود از آنجا تشخیص داد " بچه ی ناف خراب آباد "-َند !! ما خیلی عقبیم ... روزی که سی دی فقر و فحشا را بخاطر جذبه ی اسم و آوازه اش خریدم و هیچ چیز از آن نفهمیدم (!) ندانستم که پیش بینی امروز بود!! کم کم آمار زنانی که به شوهرانشان خیانت می کنند رو به فزونی است ! این فحشا اما نه از فقر مادی که از فقر فرهنگی است ... کم کمک سن دختران باکره کم می شود ... 25 ... 22 ... 18 ... ما فقط به سینما می رویم که بخندیم یا هورا بکشیم و یا هـــــــــو کنیم ... و باز هم بیشتر اوقات بدون اینکه چیزی به داناییمان اضافه شود بر میگردیم ... یک بار هم که شده به حرف هایشان گوش کنیم و دقیق شویم ... شاید فهمیدیم اشکال کارمان از کجاست ... کار ما اشکال دارد ... شک نکن ... من نه می دانم و نه میخوانم ... کاش لااقل اگر کسی حرف هایش را به تصویر کشید چشم ها و گوش هایم باز باشد ... کسانی مثل ده نمکی و حاتمی کیا ... کسانی مثل چمران و آوینی و شریعتی که عکس هایشان را بیشتر از گفته هایشان می شناسم ...!   **** پانویس : دلم گرفته بود از شنیدن خبر خیانت زنی به شوهرش ... رابطه ی نامشروع و حضور شوهر در هنگام ارتکاب ... این دومین خبر در محلمان بود ... کاش کسی بر سر قانون گذار فریاد می زد که قانونش را عوض کند ... که حداقل چنین مردی مجبور نباشد برای تحمل نکردن این لکه ی ننگ و کثافت بخاطر عدم توانایی مالی در پرداخت مهریه پشت میله ها روزهایش را شب کند یا مثل یک جا کلیدی مجبور به وصله شدن با او باشد ...! زنی که خیانت می کند و مهریه هم طلبکار است !! اگر دیدی تلخ نوشتم برای همین بود ... شتابان نتیجه نگیر که این پسرک یا سپاهی است یا بسیجی ! برای عذاب کشیدن از شنیدن این خبر فقط باید " آدم " باشی تا دلت آتش بگیرد ... کاش یک نفر هم پیدا می شد داستان زندگی این مرد ها را به نمایش می کشید که کمتر از رزمندگان کار نکرده اند !! آنان اگر یک دشمن واحد داشتند که توپ و تفنگ داشت ، مردهای امروز ( آنهایی که واقعا مرد هستند! ) در چند جبهه مبارزه میکنند ... هم باید با اقتصاد ضعیف مبارزه کنند هم باید برای حفاظت از بنیان خانواده تلاش کنند و هم باید پدر باشند تا کشور جوان باشد و هم بدون حمایت مسئولان برای فرزندشان کوه باشند و هم برای زنانشان کافی ...!! همین و بس ...
  • ۰ نظر
  • ۲۷ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۲۹
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
امروز توی اتوبوس که نشسته بودم نظرم به پوستری که راننده روی شیشه چسبونده بود جلب شد . توی اون پوستر شعر جالبی نوشته بود که جالب بود  : خرده پول را گر دهی شادان کنی راننده رابر لبانم آوری صدها دعا و خنده رامرحبا ای نازنین باشد درودها بر شماچون دهی با کار خود صیقل تو روح بنده را ! گاهی اوقات خیلی خوبه که به جای اَخم و تَخم کردن و قیافه گرفتن که چرا پول خرد نداری یا هزار جور مسائل پیش پا افتاده ای که روزانه باهاشون برخورد می کنیم به روشی مثل این روش هم آرامش خودمون رو حفظ کنیم و هم خیلی راحت تر کار رو پیش ببریم و حتی به طرف مقابل پالس مثبت بفرستیم .
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
رفته بودم فروشگاه .. یکی از این فروشگاه بزرگا , اسم نمیبرم تبلیغ نشه براش ! یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی زِر زٍر می کرد. پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم! جلوی قفسه ی خوراکی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد .. پیر مرده گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه. دَم صندوق پسره چرخ دستی رو کشید چندتا از جنسها افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون! من کف بُر شده بودم. بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کارت درسته این همه اذیتت کرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش! پیرمرده با این قیافه  منو نگاه کرد و گفت: عزیزم، فرهاد اسم مَنه! اون زلزله اسمش سیامکه !
  • ۰ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۱:۱۱
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
چندتا عمه ی پیر داشتم همیشه توی عروسی ها میومدن سیخونک میزدن تو پهلوم در گوشم میگفتن بعدی تویی,بعدی تویی!!  البته دیگه این کار رو نمیکنن,چون توی ختم ها منم باهاشون همین کارو کردم!!  ***** امشب ،شب تولدمه مامانم میگه:”،برو جارو و گردگیری کن،شب مهمونا میان. ” میگم: مامان من تازه به دنیا اومدم،برم جارو کنم؟ " رفته زیر پتو میگه من هم تازه زاییدم، باید استراحت کنم!!  ***** قدیما ظرف یکبار مصرف نبود، دختر همسایه دوبار میومد، یه بار نذری میاورد، یه بار میومد واسه ظرفش، آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت. بعد میگن چرا آمار ازدواج کم شده شما دارین فرصتها رو از جوونا میگیرین... والا
  • ۰ نظر
  • ۰۴ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۱:۰۶
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad

I am sweet, but honey is you . Flower is me , but fragrance is you . Happy I am but reason is YOU
-----------------------------
پرواز کن آنگونه که می‌خواهی ...
وگرنه پروازت می‌دهند آنگونه که می‌خواهند ...
------------------------------
این شعاری بود که سالها توی وبلاگم نوشته بودم ... از هواداران و اعضای پیشین باشگاه هواداران پرشین‌بلاگ هستم. بعد از چند سال وبلاگ نویسی مداوم به دلایلی کوچ کردم به این وبلاگ جدید ... وبلاگی جدید در محیط و سرویسی جدید ... همچون بهاری که همراه عشق به زندگیم پای گذاشت بهاری جدید را در زندگی مجازیم تجربه خواهم نمود... این بار اما از گذشته ها گذشته‌ام(!) و به حال رسیده‌ام و به فردایی بهتر برای ''ما" می‌اندیشم...
-----------------------------
چه تقدیری از این بهتر..؟
من از عشق تــــــو می‌میرم..!
-----------------------------
این وبلاگ در گذشته در سیستم وبلاگ‌دهی میهن‌بلاگ آریوداد نام داشت و در آدرس http://Ariodaad.MihanBlog.Com منتشر میشد که با اعلام تعطیلی سایت میهن‌بلاگ ، با نام و آدرس فعلی در اینجا به راه خود ادامه می‌دهد! بنابراین دیدن نام و آدرس وبلاگ قبلی روی بخش زیادی از تصاویر این وبلاگ امری عادی است!

بایگانی