Sourire

میزی برای کار|کاری برای تخت|تختی برای خواب|خوابی برای جان|جانی برای مرگ|مرگی برای یاد|یادی برای سنگ|این بود زندگی؟؟؟

Sourire

میزی برای کار|کاری برای تخت|تختی برای خواب|خوابی برای جان|جانی برای مرگ|مرگی برای یاد|یادی برای سنگ|این بود زندگی؟؟؟

سلام خوش آمدید

۵۲ مطلب با موضوع «اسماعیل محمدنژاد» ثبت شده است

از امروز کمی با ویرگول!

به گذشته که نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم خیلی سال است که درگیر نوشتن هستم. بعضی از پست‌هایم صرفا جنبه بازنشر داشته‌اند و برخی خاطراتی شخصی بوده و البته برخی مطالب هم منتشر کردم که حاصل تجارب خودم بوده و احتمالا به درد خیلی‌ها خورده! همان‌ها که از طریق سرچ در موتورهای جستجو به نوشته‌هایم سر زده‌اند.

از جایی که امروز در آن می‌نویسم راضی هستم. مدتی است در بلاگ‌آی‌آر می‌نویسم و کلا به محیط وبلاگ‌نویسی به همان شکل گذشته علاقه دارم. جایی که بتوانم قالب وبلاگم را شخصی‌سازی کنم. بشود آن چیزی که وقتی وارد وبلاگ شدی، من را در آن حس کنی!

چند باری از زمان آغاز به کار ویرگول، اکانت ساختم. اما راستش خیلی علاقه‌ای به این شکل نوشتن ندارم! قبل‌تر البته با سرویس پرشین‌بلاگ که چند سالی است با مدیریت جدید و رابط کاربری جدیدش که به یک شبکه اجتماعی تبدیل شده فضایی مشابه ویرگول را تجربه کردم. اما سرعت پایین پرشین‌بلاگ قدیمی به این نسخه جدید هم ارث رسیده بود و عطایش -عطا خلیقی سیگارودی: یکی از موسسان پرشین‌بلاگ!!! که بعدها واگذارش کردند- به لقایش بخشیدم!

اما بدم نمی‌آید برای خودم چالش تجربه محیطی جدید را ایجاد کنم و تعاملات با پست‌هایم را در آنجا بسنجم. به هر حال بلاگرها می‌نویسند که دیده شوند... خوانده شوند... 

برای همین از امروز برای مدتی به طور موازی در ویرگول هم پست‌هایم در این وبلاگ را منشر می‌کنم...

شاید برای بیشتر خواندن ، بیشتر نوشتن و بیشتر دیده شدن...

و برای بعدش هم برنامه خاصی ندارم و نمی‌دانم تا چه زمانی به این کارم ادامه خواهم داد...؟!

  • ۰ نظر
  • ۱۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۶:۲۴
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
راه برون‌رفت کشور از اوضاع نابسامان تورم همزمان با رکود و جلب رضایت مردم و جامعه کارگری

از روزهای پایانی سال ۱۳۹۸ و جلسه‌هایی که منتج به خروجی برای کارگران نشد تا همین چند هفته قبل که بالاخره مصوبه‌ای بدون امضای نمایندگان کارگری کارگروه تعیین مزد ابلاغ شد ، کارگران مانند همیشه منتظر مصوبه‌ای بودند تا شاید کمکی باشد به سبد معیشت خالیشان! به رغم صحبت‌هایی که از طریق خبرها مبنی بر اعتراض و شکایت به دیوان عدالت اداری به گوش می‌رسد، به نظر می‌آید که دیگر نباید منتظر تغییری در بخشنامه مزد ۹۹ باشیم و الباقی هیاهوها بیشتر جنبه سیاسی ماجراست و شاید هم تظاهر به اختلاف میان نمایندگان کارگری با دولت بر سر مصوبه اخیر تا شاید کارگران باور کنند که برای صدایشان گوش شنوایی هست!

  • ۰ نظر
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۱:۵۲
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
حدود یک دهه از تجربه وبلاگ‌نویسی من می‌گذرد. چه روزها و شب‌هایی که در کنار مانیتور گذشت. ده سال در دنیای مجازی با ماندگارترین نوع انتشار محتوا گذشت. این روزها اما دچار تب انتشار و بازنشر در شبکه‌های اجتماعی شده‌ایم. پست‌هایی که حتی شاید در بازنشرشان تلاش نکرده باشیم یک بار هم خودمان بخوانیم  صرف اینکه فردی منتشر کرده و لایک خورده ، ما هم باز نشر می‌کنیم! پست‌هایی که امروز و حتی این ساعت منتشر شوند اما در ساعتی بعد حتی یادی از آنها در خاطرمان نیست و اثری هم در آن شبکه‌های مجازی از آنها نمانده. حتی رد پایی هم در موتورهای جستجو از آنها نمیتوان یافت. و این بزرگترین تفاوت ماندگاری وبلاگ و وبلاگ‌نویسی در مقایسه با این شبکه‌های نوظهور است و افسوس که این روزها وبلاگ‌نویسی در افول و رو به نابودی است...
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
مدت زیادی بود که وبلاگم رو بروز نکرده بودم. طبیعتا هجوم انواع شبکه‌های اجتماعی از یک سو و مشکلات عدیده زندگی از سوی دیگه ، لذت وبلاگ‌نویسی رو در این مدت از من گرفته بود. اما خوشحالم که الان این فرصت رو دارم. وبلاگ فارسی تا همیشه زنده است...در طول این مدت زندگی روزهای خوب و گاهی سخت رو به ما نشون داد. ما یعنی من ، همسرم و عزیز دل بابایی آقا مهراد. آقا مهراد دیگه توی ۲۱ ماهگی هستش و کم کم داره تلاش میکنه با ما ارتباط کلامی قوی‌تری برقرار کنه. بابا ، آبا ، ماما ، توپ ، آبه ، طوطی ، چطوری (البته به سبک خودش!) ، یا الله ، سلام ، پیشی ، هامه و کلماتی از این دست رو میگه.یه وقت‌هایی به این فکر می‌کنم که واقعا قدیمیا راست میگفتند که "بچه شیرینی زندگیه!" . توی خیلی از لحظات زندگی مشترکمون ، من و همسرم بارها و بارها به این جمله رسیدیم و واقعا از داشتن فرزند لذت بردیم! و شخصا خیلی حس کردم این کوچولوی دوست داشتنی ما شدیدا به یک خواهر یا برادر نیاز داره. اما واقعیت اینه که در روزگاری که زندگی می‌کنیم حتی تصور فرزند دوم بدون یک پشتوانه مالی قوی حتی تا حدودی تمسخر آمیزه! و باز در کنار این لذت بی‌پایان همیشه برای من به عنوان پدر یه نگرانی وجود داشته و اون اینکه آیا توانایی تأمین آینده فرزندم رو دارم؟ البته که خدا بزرگه و روزی رسونه اما گاهی می ترسم از آینده‌ای که در انتظار پسر من و فرزندان این مرز و بومه. شیطان از همیشه به ما نزدیک‌تره...کاش از خدامون غافل نشیم....کاش به خودمون و به همدیگه وفادار بمونیم...
  • ۰ نظر
  • ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۱
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
این روزها بیشتر از همیشه زندگی‌ام پر شده از اعداد و ارقام! گاهی خواب می‌بینم حقوق‌ها جابجا شده و یا اسم کسی از لیست بیمه جا مانده!! سیل کارها بر سرم آوار شده و هر چه بیشتر تلاش می‌کنم انگار باز هم کم است! پروژه‌های جدید قوزی بالای قوز است! از طرفی اتمام پروژه‌های قبلی به منزله شروع محاسبات عیدی و سنوات از حالاست! خلاصه اینکه اوضاع دل‌انگیزی است! گاهی یاد جواب دوستانم در دوران سربازی می‌افتم که در جواب سوال فرمانده که می‌پرسید : - "کی خستست؟!"برخی پاسخ می‌دادند:- "داداش من!" (بجای دشمن!) اما من همچنان خستگی‌ناپذیرم! عشقی که از همسر و فرزندم به من سرایت می‌کند امیدبخش آن است که این روزها نیز می‌گذرد و هر سختی‌ای ارزش لبخند دلنشینشان را دارد.
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
سال 1393 با همه‌ی پستی‌ها و بلندی‌هاش ...با همه‌ی سختی‌ها و راحتی‌هاش...با همه‌ی غم‌ها و شادی‌هاش رو به اتمامه و تنها حدود دو ساعت و ربع دیگه به لحظه‌ی تحویل سال باقی مونده...امیدوارم سال 1393 برای همه‌ی دوستانم به خصوص دوستان خوب این دنیای مجازی و وبلاگ‌نویسان عزیز سال خوب و خوش و پر از شادی و نشاط و سلامتی و نعمت و رحمت و برکت بوده باشه و سال 1394 با صفتی تفضیلی از اونچه که آرزو کردم پیش روتون باشه و این خواسته‌ی قلبیم رو براتون از خدای بزرگ آرزومندم.و دعای پایانی سال 1393خدایا سپاس بی‌کران...الحمدالله ...برای تمام خنده‌های امسالم...سپاس برای تمام اشکهای امسالم...سپاس از درس‌های بزرگ زندگی امسالم...از اینکه یادم دادی خودم باشم بیشتر از همیشه...و خدایا ...قسم به تمام شکوفه‌های این بهار...آرزو می‌کنم خنده‌های امسال از ته دل...گریه‌هایی از سر شوق...آرامشی به قشنگی رنگین کمان...دانایی و بینایی و منشی به وسعت هر دو جهان...و خلوت‌هایی که با قشنگترین‌ها پر بشه و خدایا...خدایا...هرگز نگویم دستم بگیر که عمری گرفته‌ای...رهایش مکن!خدایا...من قدرت آن را ندارم تا قلب آنها که دوستشان دارم را شاد کنم ؛ از تو می‌خواهم در این لحظات پایانی سال ، مشکلاتشان را آسان ، دعاهایشان را مستجاب و دلشان را شاد گردانی...الــــــهـــــــی آمـــــین یا رب العالـــــمــــیــــن....
  • ۰ نظر
  • ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۲۹
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
این روزها اصلاً فرصتی برای خودم ندارم. همش بین محل کار و دانشگاه در رفت و آمدم و گاهی هم اگر بشه سری به خونه می‌زنم!! (البته با کمی اغراق!!  )البته این موضوع صدای بانو رو هم در آورده و میگه گاهی هم برای من وقت بذار ؛ البته حق هم کاملاً با ایشونه و کلاً حق با خانومهاست! ماده پاچه خواری بند الف!به خاطر دانشگاهم دیگه روز استراحت یا همون Off ندارم و هر روز باید سر کارم حاضر باشم. پنجشنبه و جمعه و اول هفته و آخر هفته هم نداره! خیلی خسته کننده است ولی خب بازم شکر از بی‌کاری خیلی بهتره. خدا کنه هیچ جوونی توی این مملکت بی‌کار نمونه بگو ایشاله..!!  فعلاً بای تا های
  • ۰ نظر
  • ۰۹ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۳۰
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
این چند وقت اخیر خیلی تحت فشار هستم. بدجوری دارم اذیت میشم ؛ کار درست و حسابی گیزم نمیاد که ته ماه بدونم یه آب باریکه‌ای هست ، البته شکر خدا تو این بنگاهی که هستم کم و بیش روزی میرسه ولی با این امید نمیشه یه زندگی مستقل شروع کرد. کار دولتی که قربونش برم گشتم نبود نگرد نیست. شرکتهای خصوصی هم فوق 600/000 میدن که اون هم کفاف رفت و آمدش رو نمیده. همش میگم خدا میرسونه اما کی..؟!خیلی خستم...هنوزم به خدا امید دارم ایشالله درست میشه...این نیز بگذرد...مگه نه؟!
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad

مدت ها بود که دلم میخواست یک داستان کوتاه بنویسم اما ایده ای به ذهنم نمی رسید. از اونجا که نویسنده هم نیستم ، گاهی چند سطری می نوشتم و بدون اینکه ادامه بدم کنار میگذاشتم. البته گاهی هم یک چیزهایی می نوشتم اما خب خوشم نمیومد و یا منو راضی نمی کرد و بنابراین به زباله دانی معرفی می شد! در واقع ارزش فکر کردن رو نداشت!اما چند وقت پیش یک ایده ای به ذهنم رسید که شروع کردم به نوشتن! با اینکه داستان 20 صفحه است ولی بجز ابتدای داستان که یک صفحه بیشتر نبود تو این مدت 3 بار داستان رو به شکل های مختلف ادامه دادم و تموم کردم!! اما یه جورایی حس میکردم خوشم نمیاد. حس تکراری بودن بهم دست میداد. فقط از خوندن دوباره ی آخری حس خوبی داشتم. بعد خواستم توی وبلاگم بنویسم اما گفتم بذار کمی خودم رو تحویل بگیرم و سر و شکلی بهش بدم! ویرایش کردم ، پاراگراف بندیش کردم و... تا شد اینی که می بینید. البته تو پیشگفتار نوشتم که دوست دارم بازخوردها رو ببینم ؛ اما اولین بازخوردها اینقدر تو ذوقم زد که حتی منصرف شدم از انتشارش توی وبلاگم!!با این حال وقتی الان نگاهش کردم بخاطر وقتی که براش گذاشتم دلم گرفت گفتم بذارم توی وبلاگم. نمیکشنم که!! فوقش میگن چقدر بد بود یا یکمی سانسوری تر از این! اگر خوشتون اومد که تعریف کنید ازم خوشحال شم! اگرم خوشتون نیومد نظر واقعیتون رو بی تعارف بگید! من که خورد تو ذوقم قشنگ کورش کنید راحت بشید!! من اصلا نویسنده نیستم که ناراحت بشم! اینم که رو جلد جلوی نویسنده اسمم رو نوشتم برای قُمپُز در کردنه فقط مثل سری قبل فقط از همین لینک برای دانلود استفاده کنید. این کتاب هم در دو قالب PDF و EPUB هستش. رمز خارج کردن فایل از حالت فشرده :Password: Ariodaad.MihanBlog.Com

  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad

یادش بخیر ...این آهنگ همیشه روزهای آخر تابستان از تلویزیون پخش می‌شد...باز آمد بوی ماه مدرسهبوی بازی‌های راه مدرسهامروز هوس کردم یک بازی وبلاگی راه بندازم. هر کسی توی وبلاگ خودش خاطره‌ی اولین روز مدرسه رو بنویسه و لینکش رو برای بقیه دوستان بذاره تا بخونیم ، ضمناْ اگه از دوران مدرسه رفتنش چیزی یا کسی هست که دلش براش تنگ شده از اون هم بنویسه ؛ هم خاطراتمون زنده میشه و هم از خواندن خاطرات بقیه‌ی دوستان لذت می‌بریم و براشون نظر می‌گذاریم. هر کسی یک جور خاطره‌ای داره و فکر کنم کار جالبی باشه.پی نوشت: یادمه روز اول مدرسه همیشه از اینکه از خانواده جدا بشم ترس داشتم. به خصوص اینکه من آمادگی هم نرفته بودم و هیچ ذهنیتی نسبت به چند ساعت دوری توی یک محیطی خارج از خونه و دور از خانواده نداشتم. یادمه که روز اول رو با پدر و برادر بزرگم محمّــد ، پا به مدرسه‌ی ابتدایی ابوذر ، ته یک کوچه‌ی بن بست توی خیابون ده متری اول جوادیه گذاشتم.پدرم چون معلم بود رفت و با همکاراش خوش و بش می‌کرد و سفارش منو می‌کرد که هوامو داشته باشن. وقتی زنگ خورد من دستم رو جدا نمی‌کردم و نمی‌رفتم.اما به هر ترفندی بود منو راضی کردند که برم سر کلاس. بابام گفت برو من همین جا منتظرت می‌مونم تا بیای.منم قبول کردم و بدو بدو رفتم بالا سر کلاس نشستم ردیف اول کنار پنجره و از اونجا هی دست تکون می‌دادم که یعنی من حواسم بهتون هست دارم نگاهتون می‌کنم نذارید برید!!

  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad

I am sweet, but honey is you . Flower is me , but fragrance is you . Happy I am but reason is YOU
-----------------------------
پرواز کن آنگونه که می‌خواهی ...
وگرنه پروازت می‌دهند آنگونه که می‌خواهند ...
------------------------------
این شعاری بود که سالها توی وبلاگم نوشته بودم ... از هواداران و اعضای پیشین باشگاه هواداران پرشین‌بلاگ هستم. بعد از چند سال وبلاگ نویسی مداوم به دلایلی کوچ کردم به این وبلاگ جدید ... وبلاگی جدید در محیط و سرویسی جدید ... همچون بهاری که همراه عشق به زندگیم پای گذاشت بهاری جدید را در زندگی مجازیم تجربه خواهم نمود... این بار اما از گذشته ها گذشته‌ام(!) و به حال رسیده‌ام و به فردایی بهتر برای ''ما" می‌اندیشم...
-----------------------------
چه تقدیری از این بهتر..؟
من از عشق تــــــو می‌میرم..!
-----------------------------
این وبلاگ در گذشته در سیستم وبلاگ‌دهی میهن‌بلاگ آریوداد نام داشت و در آدرس http://Ariodaad.MihanBlog.Com منتشر میشد که با اعلام تعطیلی سایت میهن‌بلاگ ، با نام و آدرس فعلی در اینجا به راه خود ادامه می‌دهد! بنابراین دیدن نام و آدرس وبلاگ قبلی روی بخش زیادی از تصاویر این وبلاگ امری عادی است!

بایگانی