Sourire

میزی برای کار|کاری برای تخت|تختی برای خواب|خوابی برای جان|جانی برای مرگ|مرگی برای یاد|یادی برای سنگ|این بود زندگی؟؟؟

Sourire

میزی برای کار|کاری برای تخت|تختی برای خواب|خوابی برای جان|جانی برای مرگ|مرگی برای یاد|یادی برای سنگ|این بود زندگی؟؟؟

سلام خوش آمدید

۱۷ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

پیشنهاد خواندن یک رمان - مردی به نام اوه

شاید خیلی‌ها این کتاب را خوانده باشند. اما شاید خیلی‌ها هم باشند که هنوز مثل من این رمان جذاب و خواندنی را نخوانده باشند! مردی به نام اوه نام رمانی است که نویسنده آن فردریک بک‌من زمانی آن را تحت پست‌های وبلاگی‌اش منتشر کرده و سپس با جمع‌آوری  و ویرایش آنها، این کتاب پدید آمده است! 

این کتاب در سال ۲۰۱۲ در سوئد منتشر شد و پس از آن به چندین زبان ترجمه شد که همگی آنها جزو پرفروش‌ها بوده‌اند! اما از همه جالبتر اینکه فقط ترجمه آن به زبان فارسی توسط چندین مترجم و ناشر مختلف منتشر شده که جای بسی تعجب دارد!!! علت این همه ترجمه‌های گوناگون مشخص نیست! اما این تنها نکته اعجاب‌انگیز در صنعت نشر ایران و انتشار این کتاب نیست! در کمال تعجب اگر سراغ نسخه نشر نون این کتاب در کتاب‌فروشی‌ها بگردید با دو نسخه (در صورت وجود موجودی) مواجه خواهید شد! نشر نون به تنهایی این کتاب را با یک طراحی جلد و توسط دو مترجم در چاپ‌های متفاوت عرضه کرده است! یکی با ترجمه فرناز تیمورازف و دیگری با نام الناز فرحناکیان!

  • ۲ نظر
  • ۱۸ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۰۱
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
فیدیبو - خوب یا بد؟!

درست خاطرم نیست، اواخر سال ۱۳۹۶ یا اوایل سال ۱۳۹۷ بود که در مترو با فیدیباکس آشنا شدم. از طرح کتابخانه‌ای به وسعت یک شهر خیلی به وجد آمدم و برای من که معمولا در آن دوره زمان زیادی را در مترو به سر می‌بردم جذاب و دوست‌داشتنی بود. می‌شد با اسکن از فیدیباکس به عناوین زیادی از کتاب‌ها بصورت رایگان اما به مدت یک ساعت دسترسی داشت و مطالعه کرد. خوبی این طرح این بود که نیاز به همراه داشتن کتاب فیزیکی نبود. خیلی وقت‌ها Mood کتاب‌خوانی و مطالعه بود اما کتاب که همه جا همراه من نبود! بنابراین با این طرح همیشه کتاب در زمانی که به بطالت می‌گذشت در دسترس بود.

زمان گذشت و اواخر سال ۹۷ کتاب "هر بار که معنی زندگی را فهمیدم عوضش کردند" را این‌بار نه بصورت رایگان که از طریق فیدیبو خریدم. اما مشکلی وجود داشت...

  • ۱ نظر
  • ۰۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۹:۴۳
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
رمانی که خواندنش را به پایان رساندم - چشمهایش اثر بزرگ علوی

چند وقتی است که انگار پشتکار بیشتری در اتمام کارهای ناتمامم به خرج می‌دهم! به پایان رساندن کاری که نیمه‌تمام رهایش کرده‌ای سخت‌تر از به سرانجام رساندن کاریست که در دست داری. البته که لذت به پایان رساندنش هم کمی متفاوت‌تر و مهیج‌تر است و هرچه به پایانش نزدیک‌تر می‌شوی به خودت میگویی که این یکی هم رو به اتمام است! برای بعدش باید فکر تازه‌تری کرد! مثل به اتمام رساندن تماشای سریال The Mentalist که این بار رمان نیمه‌تمام چشمهایش را جایگزینش کردم! کتابی که بارها و از سالها قبل سعی کردم بخوانم اما هر بار به دلیل کمبود وقت و تداخل با درس و ... و صد البته همت ناکافی تا به امروز از خواندنش باز مانده بودم!!

تنها حدود ده روز و برای مدتی بطور میانگین نیم‌ساعت یا کمتر زمان برای خواندنش کافی بود تا خواندنش را تمام کنم.

  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
برای هر فردی به عنوان خواننده یک کتاب، عوامل زیادی در انتخاب کتاب و خواندن آن موثر است؛ در کنار موضوع کتاب که اصلی‌ترین مشوق برای انتخاب آن است، لحن نوشتار، ساده گویی و قابل فهم بودن و عاری از غلط‌های ویرایشی و املایی ، در خواندن کتاب اهمیت به سزایی دارد. زمانی که کتاب با عجله و بی‌حوصلگی تمام منتشر می‌شود، نتیجه‌اش عدم استقبال خوانندگان و نارضایتی آنها را فراهم می‌آورد. غلط‌های املایی زیاد و متن سنگین و دور از زبان روز، عدم توجه به قواعد ویراستاری و حتی جنس و رنگ کاغذ کتاب از عواملی است که ممکن است هر خواننده‌ای را از ادامه کتاب منصرف کند. متاسفانه بعضی کتاب‌ها از جمله کتاب تاریخ ایران از آن دست کتابهایی است که در ویراستاری آن کم‌دقتی شده است. با قیمت‌های امروزی کتاب، روبرو شدن با کتابی که حتی غلط املایی‌اش هم تصحیح نشده برای خریدار قابل قبول نیست. امیدوارم ناشران گرامی توجه بیشتری به ویراستاری و حقوق خوانندگان داشته باشند.
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad

مدت ها بود که دلم میخواست یک داستان کوتاه بنویسم اما ایده ای به ذهنم نمی رسید. از اونجا که نویسنده هم نیستم ، گاهی چند سطری می نوشتم و بدون اینکه ادامه بدم کنار میگذاشتم. البته گاهی هم یک چیزهایی می نوشتم اما خب خوشم نمیومد و یا منو راضی نمی کرد و بنابراین به زباله دانی معرفی می شد! در واقع ارزش فکر کردن رو نداشت!اما چند وقت پیش یک ایده ای به ذهنم رسید که شروع کردم به نوشتن! با اینکه داستان 20 صفحه است ولی بجز ابتدای داستان که یک صفحه بیشتر نبود تو این مدت 3 بار داستان رو به شکل های مختلف ادامه دادم و تموم کردم!! اما یه جورایی حس میکردم خوشم نمیاد. حس تکراری بودن بهم دست میداد. فقط از خوندن دوباره ی آخری حس خوبی داشتم. بعد خواستم توی وبلاگم بنویسم اما گفتم بذار کمی خودم رو تحویل بگیرم و سر و شکلی بهش بدم! ویرایش کردم ، پاراگراف بندیش کردم و... تا شد اینی که می بینید. البته تو پیشگفتار نوشتم که دوست دارم بازخوردها رو ببینم ؛ اما اولین بازخوردها اینقدر تو ذوقم زد که حتی منصرف شدم از انتشارش توی وبلاگم!!با این حال وقتی الان نگاهش کردم بخاطر وقتی که براش گذاشتم دلم گرفت گفتم بذارم توی وبلاگم. نمیکشنم که!! فوقش میگن چقدر بد بود یا یکمی سانسوری تر از این! اگر خوشتون اومد که تعریف کنید ازم خوشحال شم! اگرم خوشتون نیومد نظر واقعیتون رو بی تعارف بگید! من که خورد تو ذوقم قشنگ کورش کنید راحت بشید!! من اصلا نویسنده نیستم که ناراحت بشم! اینم که رو جلد جلوی نویسنده اسمم رو نوشتم برای قُمپُز در کردنه فقط مثل سری قبل فقط از همین لینک برای دانلود استفاده کنید. این کتاب هم در دو قالب PDF و EPUB هستش. رمز خارج کردن فایل از حالت فشرده :Password: Ariodaad.MihanBlog.Com

  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad

حتماً خیلی وقت ها شده که کتاب هایی رو خوندید و یا فیلم هایی رو تماشا کردید که بر اساس زندگی یک سری اشخاص نوشته و ساخته شده بودند. کتاب «دختری که حرف نمی زد» یکی از همین دسته کتابهاست که بر اساس زندگی و دست نوشته های میرا راد تنظیم شده و منتشر میشه. میرا همون دختر وبلاگ نویسیه که بارها قبلاً ازش صحبت کردم.توی سالهایی که گذشت من برخی از مطالبش رو نگهداری کرده بودم و این مدت اخیر به ذهنم رسید که داستان زندگی میرا میتونه حتی به یک رمان تبدیل بشه. اولش قصد داشتم شروع کنم به نوشتن و مخلوطی از تخیل و واقعیت رو بر اساس خاطرات میرا تبدیل به یک رمان کنم و براش یک پایان خوب در نظر بگیرم. اما بعد از گردآوری و تنظیم کردن دست نوشته های میرا به این نتیجه رسیدم که نیازی به این کار نیست و دست نوشته های خود میرا مستندتره و بهتره فقط یک امانت دار باشم. این بود که شروع کردم به یک سری ویرایش تو مطالب میرا و تنظیم اونها برای تبدیلش به یک رمان. بعضی غلط املایی های سهوی رو درست کردم اما خیلی از جاها لغاتی می بینیم که نویسنده عمداً غلط نویسی کرده بود و من هم ترجیح دادم دست بهشون نزنم...همونطور که توی مقدمه ی کتاب هم نوشتم ، مهم نیست که میرا یک تخیله یا واقعیت ...میرا در دسترسم نبود که ازش بابت انتشار این کتاب اجازه بگیرم اما گمان می کنم کسی که نوشته هاش رو قبلاً بصورت عمومی منتشر کرده با گردآوری مطالبش و انتشار اونها بصورت یک کتاب احتمالاً نباید مشکلی داشته باشه. البته از طریقی که میتونستم راجع به این موضوع بهش اطلاع دادم.امیدوارم از خوندن این رمان لذت ببرید.در آخر یک خواهش دارم و اون اینکه اگر قصد انتشار این کتاب رو در وبلاگ و یا وب سایت خود دارید فقط و فقط لینک دانلود زیر رو جهت دانلود به بازدیدکنندگانتون معرفی کنید تا از این طریق آمار صحیحی از تعداد خوانندگان این کتاب داشته باشیم.این کتاب با دو فرمت EPUB و PDF جهت دریافت آماده شده است و داری قابلیت BookMark می باشد.جهت دانلود رمان دختری که حرف نمیزد با دو فرمت EPUB و PDF یک کلیک کوچولو رنجه فرماییدpassword : Ariodaad.MihanBlog.Comجهت Extract کردن فایل دانلود شده از پسورد بالا استفاده نمایید.

  • ۱ نظر
  • ۰۷ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۵۱
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
انگار همه‌ی میـــرا هایی که می‌شناسم یک جورهایی عجیب و غریب هستند...!آخرین بسته‌ی چای کیسه‌ای را برداشتم و برای خودم چای دم کردم ... کتاب " میــــرا " را تا انتها خواندم... پایان عجیب و غریبی داشت که انتظارش را نداشتم. برخی از خوانندگان این کتاب نوشته بودند این کتاب " به درد نخورترین کتابی است که خوانده‌ام ! " اما من این حس را ندارم. کتاب در عین حال که داستانی عاشقانه است ، نقدی بر جامعه‌ی زمانش و پیش‌بینی نویسنده از جامعه‌ی آرمانی نیز هست که تأمل برانگیز بود... و این میـــرا نیز تمام شد ...شاید کتاب بعد مربوط بخ کریستین بوبن باشد که می‌خوانم...
  • ۰ نظر
  • ۲۲ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۲۴
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
داستان عجیبیه! پشت سر هم " یک نام " برای من تکرار میشه!- میــــرا !اولین میــــرا ، دختر وبلاگ‌نویسی بود که راجع بهش قبلاً هم توضیح دادم. میــــراهای بعدی رو به لطف جستجو برای همون میـــرای اولی پیدا کردم!!! دومین میــــرا ، کافه‌ای بود در میدان انقلاب که به تازگی باهاش آشنا شدم و منو بیاد همون میـــرا راد انداخت ؛ و حالا سومین میـــــرا ...سومین میـــرا نام یک کتابه که به تازگی باهاش آشنا شدم و تو وقت کمی که در طول روز دارم مشغول خوندنش میشم . داستان میــــرا ، کِشِشِ عجیبی داره که وقتی مجبور میشم کتاب رو رها کنم و به کارهام برسم ناراحت میشم و در حین کار ذهنم درگیر " میـــــرا " است. نویسنده‌ی این کتاب کریستوفر فرانک است. من با این کتاب به واسطه‌ی جستجوی اینترنتی‌ای که به دنبال میــرا راد بودم آشنا شدم و در حال خوندنش هستم. البته برای خوندن این کتاب باید اعصاب و روان درست و حسابی داشته باشید چون جهان پیرامون رو شدیداً سیاه جلوه میده ؛ گرچه اگر با دقت به نقاطی که کتاب به اون‌ها اشاره می‌کنه بنگریم می‌بینیم که نویسنده پر بیراه نگفته و واقعاً توی دنیای شیشه‌ای زندگی می‌کنیم که فکر می‌کنیم در حال زندگی کردن با اراده‌ی خودمون هستیم در حالی‌که این‌طور نیست! البته باز هم تأکید می‌کنم که اگر اعصاب درست و حسابی ندارید خودتون رو خیلی درگیر این کتاب نکنید!!من احساس می‌کنم جنبه‌اش رو دارم که دارم می‌خونم !! شاید اگر خواننده سطح جنبه‌اش پایین باشه به نوعی " خود درگیری " پیدا کنه!! از من گفتن بود!!
  • ۰ نظر
  • ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۱۷
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad

همونطور که قبلا هم توی یک پست درباره ی سیستم عامل اوبونتو صحبت کرده بودم, این سیستم عامل دارای ,ویژگی های خاص خودشه . مثلا گرافیک جذاب و رابط کاربری خوب و راحتش. همونطور که می دونیم اندروید هم بر پایه ی لینوکس نوشته شده که تا این حد محبوب شده. توی اوبونتو یک سری محدودیت دارید مثل اینکه نمی تونید انواع بازی های ویندوزی رو روی سیستم عاملتون داشته باشید که این مورد مربوط به لینوکسی بودن سیستم عامل بر میگرده. ولی برای یک سری کارهای روزمره مثل وبلاگ نویسی , ویرایش ساده عکس , خواندن کتاب های الکترونیکی و ... به راحتی می تونید از این سیستم عامل استفاده کنید و تفاوتش در نوع استفاده از منابع سیستمتون هستش. به طور مثال گاهی برای باز کردن یک فایل Word یا مثلا PDF توی ویندوز باید مدتی در ویندوز صبر کنید تا برنامه باز بشه و بعد از باز شدن باز هم ممکنه در لود شدن صفحات به خصوص در اسناد پی دی اف تاخیر پیش بیاد و شما از سنگین شدن سیستم عامل خسته بشید در حالی که در اوبونتو به راحتی و با سرعت با اشاره روی فایل مورد نظرتون , اون فایل براتون به نمایش در میاد. البته سیستم عامل لینوکس و به تبع اوبونتو که بر اساس لینوکس پایه ریزی شده هنوز خیلی جا داره تا تکمیل بشه ولی اگر بدونید که لذت استفاده از نرم افزارهای متن باز یا Open Source تا چه حد هستش احتمالا ترغیب میشید که این سیستم عامل رو در کنار ویندوزتون نصب داشته باشید.

  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
همیشه از بچگی به ما یاد دادن که " کتاب  بهترین دوست ماست! " ولی مشکل همیشگی نظام آموزشی ایران این بوده که هیچ وقت مفاهیم رو به ما نیاموختند!! اینکه یعنی چی که کتاب بهترین دوسته؟ اینکه باید کتاب خوند و چرا باید خوند؟ اصلا اینکه چی باید خوند؟ خیلی وقتها شده که کتابی رو هدیه گرفتیم و یا کتاب رو دیدیم و خریدیم! حتی دیدم کسانی رو که کتاب رو میخرند چون از جلدش خوششون اومده! کلا مدتی هست که خودم به جرگه ی کتاب خونها اضافه شدم! قبلا خیلی کم میخوندم! نهایتا سالی دو تا! ولی همیشه به کتاب خوندن علاقه داشتم. یه وقتی بود که هر زمان یه کتاب غیر از کتاب درسی باز میکردم همش معادلات ریاضی و شیمی و فیزیک جلوی چشمام رژه میرفتن و اعصابم خورد می شد و به خودم میگفتم بجا کتابای غیر درسیم بشینم کتاب درسیامو بخونم کنکور قبول شم! شاید یکی از دلایل نخوندن کتاب تو این چند سال اخیر همین بود. ولی همه ی ما خیلی زمانهایی رو براحتی و در غفلت از دست میدیم. زمانهایی که میشه تو اون ساعات کتاب خوند. ولی بجای خوندن کتاب عموما سعی میکنیم تفریح کنیم ؛ شاید اینم یکی از کمبودهای ماست! کمبود از سرگرمی و تفریح و هیجان درست و حسابی! همیشه عادت کردیم به اینکه یهویی یه کاری انجام بدیم. من خودم هیچ وقت نتونستم برنامه هایی رو که برای حتی یک هفته برنامه ریزی کردم بیش از یک یا دو روز اجرا کنم! خیلی عوامل هست که توی برنامه ریزی ها و بهم ریختگیشون دخیله ؛ مهمترینش اینه که بلد نیستم برنامه ریزی کنم! مثلا وقت برنامه ریزی گاهی جو میگیره و تو 24 ساعت که حداقل 7-8 ساعتش رو خوابم 25 مدل کار مختلف رو برای خودم برنامه ریزی میکنم که انجام بدم!! خیلی وقتها در طول این سالها بوده که برنامه ریزی کردم در طول روز یک ساعت کتاب بخونم و یا کارهای دیگه... ولی از اونجا که اینجا ایرانه و همه ی کارها یهویی انجام میشه ، مثلا یه روزی برنامه ریختم که فلان ساعت کتاب بخونم ، فلان ساعت برم بیرون فلان کارو انجام بدم و ... ولی یه تماس تلفنی از یه دوست ، یه بیرون رفتن الکی ، یه خرید ناگهانی ، یه مهمونی یه شام یه عروسی و خیلی چیزای دیگه باعث میشه نه تنها اون ساعت که خیلی ساعت های قبل و بعد از اون ساعت رو هم از دست بدم! احتمالا خیلی ها هم هستند که مثل من نمیتونن یه کار برنامه ریزی شده انجام بدن!  به اصطلاح " کار برنامه ریزی شده به ما نیومده! " اون چیزی که منو وا داشت به نوشتن این پست و جرقه ی اصلیش بود این بود که امروز یه مستندی نگاه میکردم ، یه فردی رفته بود کتاب فروشی برای تعطیلاتش کتاب خرید. البته قبل و بعد از اون هم خیلی ها اومدن و کتاب خریدن و اون تعداد بالای خرید کتاب برام جالب بود. البته ناگفته نمونه اون کتاب فروشی تو یه شهر قدیمی و کوچک هلند بود!  جدا از تعداد بالای مراجعین ( در حالی که اینجا کتاب فروشی ها اکثراً مگس می پرونند! مگ اینکه کتاب فروشی مربوط به دروس کنکوری و دانشگاهی باشه! ) هدف اون خریداری که برای تعطیلاتش و سفر دو هفته ایش کتاب خریده بود برام جالب بود! به خودم گفتم: " ما که میخوایم بریم سفر اول باید کلی پول جمع کنیم تا خیالمون از بابت جیب راحت باشه! جیب که نه! از بابت شکم راحت باشه که هر جا رسیدیم یه غذای توپ بخوریم! یه تفریحگاه درست و حسابی بریم و پول داشته باشیم خرج کنیم و... بعد از جور شدن پول از یک هفته زودتر فکر همه ی مقدمات سفر و پیش و پس سفر رو میکنیم حتی فکر اینکه شارژر یادم نره رو هم میکنیم و توی کاغذ یادداشت میکنیم یادمون نره! اما تنها چیزی که هیچ وقت 90% ماها حتی به فکرش هم نمی افتیم اینه که یه کتاب خوب بخریم داریم میریم سفر بخونیمش!!! " راستش به اون خریداره حسودیم شد!
  • ۰ نظر
  • ۱۶ خرداد ۹۱ ، ۲۲:۴۵
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad

I am sweet, but honey is you . Flower is me , but fragrance is you . Happy I am but reason is YOU
-----------------------------
پرواز کن آنگونه که می‌خواهی ...
وگرنه پروازت می‌دهند آنگونه که می‌خواهند ...
------------------------------
این شعاری بود که سالها توی وبلاگم نوشته بودم ... از هواداران و اعضای پیشین باشگاه هواداران پرشین‌بلاگ هستم. بعد از چند سال وبلاگ نویسی مداوم به دلایلی کوچ کردم به این وبلاگ جدید ... وبلاگی جدید در محیط و سرویسی جدید ... همچون بهاری که همراه عشق به زندگیم پای گذاشت بهاری جدید را در زندگی مجازیم تجربه خواهم نمود... این بار اما از گذشته ها گذشته‌ام(!) و به حال رسیده‌ام و به فردایی بهتر برای ''ما" می‌اندیشم...
-----------------------------
چه تقدیری از این بهتر..؟
من از عشق تــــــو می‌میرم..!
-----------------------------
این وبلاگ در گذشته در سیستم وبلاگ‌دهی میهن‌بلاگ آریوداد نام داشت و در آدرس http://Ariodaad.MihanBlog.Com منتشر میشد که با اعلام تعطیلی سایت میهن‌بلاگ ، با نام و آدرس فعلی در اینجا به راه خود ادامه می‌دهد! بنابراین دیدن نام و آدرس وبلاگ قبلی روی بخش زیادی از تصاویر این وبلاگ امری عادی است!

بایگانی