Sourire

میزی برای کار|کاری برای تخت|تختی برای خواب|خوابی برای جان|جانی برای مرگ|مرگی برای یاد|یادی برای سنگ|این بود زندگی؟؟؟

Sourire

میزی برای کار|کاری برای تخت|تختی برای خواب|خوابی برای جان|جانی برای مرگ|مرگی برای یاد|یادی برای سنگ|این بود زندگی؟؟؟

سلام خوش آمدید

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

برای دانلود نمونه نامه نگاری جهت گواهی اشتغال به کار و ضمانت وام می توانید نمونه ی زیر را دانلود نموده و قسمت های مناسب را با مشخصات خود تکمیل نمایید . دانلود گواهی اشتغال به کار و ضمانت وام   معرفی یک وبلاگ مفید : در صورت نیاز به انواع دیگری از نامه نگاری های اداری ، می توانید از وبلاگ بسیار خوب و کارآمد " آیین نگارش و نامه نگاری اداری " بازدید فرمایید .
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
هرگز نگذارید تنهایی شما را به آغوش کسی بسپارد که به او تعلق ندارید!
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
هیچگاه نمی توان با انداختن سنگ های پی در پی ماه را از حافظه ی آب پاک کرد . . !
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری!
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
مرا به دار می آویزند تا نامت را از یاد ببرم ! اما چه ساده اند این ساده اندیشان که نمی دانند نامت را بر قلبم حک کرده ام!
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
کاش میشد هیچ کس تنها نبودکاش میشد دیدنت رویا نبودگفته بودی با تو می مانم ولیرفتی و گفتی که اینجا جا نبودسالیان سال تنها مانده امشاید این رفتن سزای من نبودمن دعا کردم برای بازگشتدست های تو ولی بالا نبودباز هم گفتی که فردا میرسیکاش روز دیدنت فردا نبود منبع
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون…بعد از یک ماه پسرک مُرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مُرد… چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
روی پلکان شب نشسته ام . . .نگاهم را به آسمان دوخته ام . . .بدنبالش می گردم اما نیست . . . شاید امشب قصد عبور از این کوی را ندارد . . .به جستجو ادامه می دهم . . . چشمهایم را می چرخانم به هر سو که شاید ردی از آن پیدا کنم . . .نسیم خنکی صورتم را قلقلک می دهد ؛ چشم هایم را می بندم و آخرین باری را که دیدمش به خاطر می آورم . . ....چشمانم را باز می کنم ؛ نمی دانم چقدر زمان را از دست داده ام . . .! شاید آمده باشد و مرا در حالی که چشمانم را برویش بسته ام دیده باشد . . . شاید از من دلگیر شده باشد ؛ قهر باشد ؛ شاید برای همین است که دیگر آرزوهایم روی واقعیت به خود نمی بینند! آخر مادربزرگ می گفت :" وقتی ستاره ی دنباله دارت را در آسمان نگاهش جستجو می کنی ، به نگاهش خیره شو تا به خوشبختی برسی . . . به آرزوهایت . . !!! "اسماعیل محمدنژاد
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد … طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها. گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد. صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم. برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم. تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان. ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم. مبهوت. گیج. مَنگ. هاج و واج نِگاش کردم. توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید. چهار و چهل و پنج دقیقه! گیجْ – درب و داغانْ نِگاهی به ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. ساعت چهار و پنج دقیقه بود!!
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad
چقدر سخته وقتی ببینی توی جامعه ای زندگی میکنی که هنوزم مردمش تو دهه ی 50 موندن . . . چقدر سخته تو جامعه ای باشی که مردمش برای ثواب کردن مزاحم آرامش دیگران میشن . . . چقدر سخته کنار کسی روزهات رو بگذرونی که برادرش رو به جرم نکرده کشته باشن . . . چقدر سخته تو جامعه ای زندگی کنی جهان سومی هم محسوب نمیشه . . . زندگی این روزها چقدر سخته . . .
  • اسماعیل محمدنژاد | Esmaeil MohamadNezhad

I am sweet, but honey is you . Flower is me , but fragrance is you . Happy I am but reason is YOU
-----------------------------
پرواز کن آنگونه که می‌خواهی ...
وگرنه پروازت می‌دهند آنگونه که می‌خواهند ...
------------------------------
این شعاری بود که سالها توی وبلاگم نوشته بودم ... از هواداران و اعضای پیشین باشگاه هواداران پرشین‌بلاگ هستم. بعد از چند سال وبلاگ نویسی مداوم به دلایلی کوچ کردم به این وبلاگ جدید ... وبلاگی جدید در محیط و سرویسی جدید ... همچون بهاری که همراه عشق به زندگیم پای گذاشت بهاری جدید را در زندگی مجازیم تجربه خواهم نمود... این بار اما از گذشته ها گذشته‌ام(!) و به حال رسیده‌ام و به فردایی بهتر برای ''ما" می‌اندیشم...
-----------------------------
چه تقدیری از این بهتر..؟
من از عشق تــــــو می‌میرم..!
-----------------------------
این وبلاگ در گذشته در سیستم وبلاگ‌دهی میهن‌بلاگ آریوداد نام داشت و در آدرس http://Ariodaad.MihanBlog.Com منتشر میشد که با اعلام تعطیلی سایت میهن‌بلاگ ، با نام و آدرس فعلی در اینجا به راه خود ادامه می‌دهد! بنابراین دیدن نام و آدرس وبلاگ قبلی روی بخش زیادی از تصاویر این وبلاگ امری عادی است!

بایگانی